همه ی عمر را باخودم جنگیدم، خانواده گفت این طور نباش پس تلاش کردم که نباشم، جامعه گفت آن طور باش تلاش کردم آن طور شوم، ازدواج کردم همسرم این طور بودن را بهتر دید رفتم که این طور شوم، مهاجرت کردم دیدم جامعه جدید طور دیگر بودن را می خواهد و … این قصه پایان ندارد و در این از طوری به طور دیگر شدن ها بود که عمرم گذشت.
بی طور باشیم، نه این طور و نه آن طور. به قول دوستی می گفت، برای داشتن سر توی سر ها تمام توان و انرژیم را گذاشته ام و امروز شاید سری داشته باشم اما تنی برایم نمانده که سر را رویش بگذارم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *