وقتی که زیاد از بدن خودمان کار می کشیم به ناچار باید به عضلاتمان استراحت دهیم. حتی اگر خودمان هم نخواهیم  توان و تحمل عضلات هم حدی دارند، بنا بر این مجبوریم دراز به دراز بخوابیم و استراحت کنیم . زمانی که گرسنه هستیم شکممان آنچنان به قار و قور می افتد که برای تامین خوراک باید از کاری که انجام می دهیم دست بکشیم تا به ندای شکم جواب دهیم. برخوردمان با زخم و جراحات بدن، بیماری ها و خستگی ها معمولا به همین شکل است. اما درباره روانمان چه می کنیم ؟ آیا خستگی روانمان را تشخیص می دهیم؟ گرسنگیش را می فهمیم ؟ به دنبال درمانی برای آسیب ها و مرهمی برای زخم هایش هستیم ؟

وقتی صحبت از موضوعات “روان” می شود خیلی از ما معمولا از همان روش های “بدن” کمک می گیریم مثلا یک سفری می رویم تا دلمان باز شود!

و کسی نیست که بگوید، آخر عزیزم در سفر وقتی “من”  با من همراه است چه طور دلم باز می شود؟ مثل این می ماند که غرق در افکار نگران کننده باشیم و اتاقی که در آن مشغول به فکریم را عوض کنیم! گاهی اوقات هم فراموش کردن را به عنوان چاره به کار می بندیم، به خودمان یا دیگران می گوییم “بهش فکر نکن!” شاید با فکر نکردن به موضوع برای لحظاتی درد، رنج و خستگی را به تعویق بیندازیم غافل از اینکه بار دیگر با عوارض و پیامد های بیشتری به سراغمان خواهد آمد.

استراحت روان و مراقبت از سلامت آن، درست به مانند استراحت و درستی تن، باید به یک منش در زندگی ما تبدیل شود. همان طور که خوردن، خوابیدن، تن آسودن و تیمار کردن بدن مهم است باید با درک ظرافت های حسی و فکری نیاز های روانمان را  برآورده کنیم.

پول در می آورم، پس انداز می کنم، مهاجرت می کنم، خرج می کنم و تلاش می کنم تا فرزندم موفق و خوشحال بار بیاید.فعالیت فوق برنامه ی پرباری را برایش تدارک می بینم، هنر، ورزش، کلاس های پرورش نبوغ ریاضی و نجوم و آخر سر معلمین خصوصی و کلاس های نکته و تست کنور. برایش اسباب رفاه را فراهم می کنم، جشن تولد می گیرم، برای اولین دندان درآمدنش سور می دهم، اسباب و وسایل بازی و لباس شیک و کارتون های آموزشی و هزاران امکان دیگر فراهم می کنم، چرا که موفقیت و سربلندی او برایم ارزشمند است. و اما هنگامی که نوبت به فرایند های روانی تربیت او می رسد یا توانی دیگر برایم نمانده است و یا در بهترین حالت از دستورالعمل های عالمگیر کتاب های شبه روانشناسی بازاری یا نظرات آقا یا خانم دکتری که در فلان شبکه یا رادیو برنامه دارد استفاده می کنم، دستور العمل هایی که فاکتور های منطقه ای، خانوادگی و از همه مهم تر تنوع انسانی را در نظر نمی گیرند. من از این نکته غافلم که فرزندم از رفتار های من یاد می گیرد نه از حرف ها و ترفند هایی که رویش به کار می گیرم.

اگر آینده اش برایم مهم است که به نظر می رسد این طور باشد، شاید بهتر باشد پیش از آنکه جیب یا وقتش را پر کنم، و یا به او یاد دهم با خودش و دیگران چگونه رفتار کند، ببینم که با خود و اطرافیانم چگونه تعاملی دارم.

در دوران کودکی ما، کارت های متفاوتی برای بازی وجود داشتند، کارت های هواپیما، ماشین، فوتبالیست ها و … .محبوب ترین کارت ها برای من کارت های ضرب المثل بود. دسته ای از کارت ها که یک رویش ضرب المثلی نوشته شده بود و روی دیگرش تصویری مربوط به آن چاپ شده بود، رویه بازی هم به این صورت بود که تصویر را نشان می دادند و ما ضرب المثل را باید حدس می زدیم. از آنجایی که این کارت ها بیشتر با دنیای بزرگتر ها و مراودات کلامی بین آنها ارتباط داشت من خیلی راغب بودم که هم آن ها را از بر کنم و هم گاه و بی گاه ازشان استفاده کنم که صد البته از آنجا که نمی دانستم معنای هرکدام چیست و کاربردشان در کجاست، بیشتر اوقات بی گاه ازشان استفاده می کردم، مثلا همسایه مسنی داشتیم که عصر ها در کوچه می نشست و بازی ما بچه ها را تماشا می کرد و در همین حین احوال اهل محل را هم از نظر می گذراند، یک روز وسط بازی ما حرفی زد و من سریع ” فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تراست” ای برایش چاق کردم که حسابی ناراحت شد، یا در مجلسی که دوست پدرم درباره اوضاع و احوال کاسبیش داشت صحبت می کرد ” شتر در خواب بیند پنبه دانه ” را به کار بستم که این یکی بی جواب نماند و از عتاب پدر بی نصیب نماندم.
اما قرض از ذکر خاطرات این بود که، این روز ها در فضای واقعی و مجازی، با افرادی رو به رو می شوم که با به کار بردن الفاظ و عبارات پیچیده درست مثل خاطره بالا، سعی در بزرگ نمایی شخصیت خود می کنند، بدون آنکه موقعیت و کاربرد مفهوم سخن را دریابند. غلط گویی و به غلط اندازی (مغلطه گری) و کسب اعتبار از این راه بسی رایج شده است به خصوص در میان سوپر استار های حوزه ی شبه روانشناسی. به زودی در کارگاهی به نام ” غلط گویی شیک و پیک ” به صورت مبسوط به این موضوع می پردازیم.

توصیه به رضایت از آنچه که در حال تجربه اش هستیم کم و بیش در تمام روش های خودکاوی و خود شناسی آمده است. این رضایت گاهی اوقات به اشتباه به بی تلاشی و وادادن تعبیر می شود در حالی که رضایت از تجربه کنونی پلی است برای ایجاد تغییر در آینده. پدیده ی “خوش به حالت فلانی” حاصل همین عدم رضایت از تجربه کنونی است. مثلا “خوش به حالت، کار زیادی نداری و به مطالعه می نشینی” در برابر “خوش به حالت، کار پر مشغله و پردرآمدی داری” یا “خوش به حالت، بچه هایت بزرگ شدند و برای خودشان رفتند و حالا می توانی به کار هایی که دوست داری برسی” در برابر “خوش به حالت، بچه ها هنوز کوچکند و دور هم هستید و حالش رو می برید”. ما در هر شرایطی از زندگی گویا می خواهیم به شرایطی بهتر در آینده گذر کنیم و یا به شرایطی در گذشته رجعت کنیم و فراموش می کنیم که از همین تجربه ای که اکنون داریم لذت ببریم. خیلی اوقات پس از گذران از تجربه ها، دریغ گویان از آن ها یاد می کنیم و ای کاش گفتن هایمان تجربه لحظه اکنون را به کاممان تلخ می کند و بسیاری وقت های دیگر با تصور رسیدن به مقصدی در آینده لحظه ی حال را درک نمی کنیم. رضایت از تجربه ای که اکنون داریم، با هوشیاری از این دست از افکار که مربوط به گذشته و آینده هستند گره می خورد . با این هوشیاری می توانیم به جای پرسه زنی در این افکار، از آنچه که اینک و اینجا در جریان است لذت ببریم.

“سرزنشگر درون” اگر به سر و صدا های درونمان دقت کنیم، متوجه صدای آشنایی می شویم که در نقش منتقدی با پشت و کار و سرزنشگری بی رحم ظاهر شده است و دائم مشغول قضاوت کردن رفتارهای ماست. این صدای نقاد و درست و غلط کننده آنچنان است که هر کاری کنیم نقدی برایش حاضر کرده است. اگر مادری باشی که در خانه به فرزندانت رسیدگی می کنی، نچ نچ هایش در این باب است که از ارتباطات اجتماعی و موفقیت های شغلی عقب افتادی، باید درس می خواندی ، کار می کردی و چه و چه، اگر به امور اینچنینی بپردازی هوارش به آسمان می رود که ای بابا خانه ات را آباد کن که بنیان خانواده از اهم امور است. پژوهش های آکادمیک مبسوط در حوزه ی روان، مربوط به سرزنش خویشتن Self-criticism نشان می دهد که این صدای سرزنشگر؛ زن و مرد، پیر و جوان، آسیایی و اروپایی نمی شناسد و همه گیر است و تاثیر بسزایی در تجربه ی حال های ناخوش آیند ما دارد. این سرزنش ها بر خلاف باور عمومی، نه تنها انگیزه دهنده برای اقدامات بیرونی نیست، بلکه یکی از عواملی است که به طور جد بر سر راه موفقیت و سعادت ما قرار می گیرد. فرقی نمی کند که این باید و نباید هایی که بر خودمان تحمیل می کنیم برآمده از ارزش گذاری های اجتماعی باشند ویا شکل گرفته از گذشنه فردیمان به هر صورت تازیانه اش بر گرده ی نازنین روانمان فرود می آید. به این صدا ها هوشیار باشیم و تدبیر کنیم که حقیقتا در زندگیمان چه می خواهیم.